آرام اشکهاش را پاک کرد و با صدای کوتاهی که هق هقش نشون می داد ساعت ها گریه کرده طوری که فقط خودش می شنید گفت چرا دوستم نداری بعد گفت من که جز تو کسی را ندارم یکم ساکت موند با خودش فکر کرد که چقدر تنهاست چرا چیزهایی را که می خواد به دست نمی یاره چرا هرچه تلاش می کنه به جایی نمی رسه چرا خدا اونو از خط صفر آفریده چرا این همه ته. آخه چقدر تلاش کنه تا به نزدیکای قله برسه چی می شد یه چیزایی را از همون اول بهش می داد تا اون راه بلند و سختش را راحتر و سریع تر طی کنه آخه اون جوری که صد سالم به مقصد نمی رسه . اون هنوز منتظر جوابه ...